دربیFast & Furious  

بازی داربی مساوی شد....
داداشم رفت پیتزا خرید اینقدِ من دوسش دارم  که خدا میدونه خخخخ.....
دوتا خرید برای 4 نفر اون داداشمو بابام ، من و داداشم که پیتزا خرید من یکیشو خوردم داشتم میپوکیدم اخه قبلش غذا خورده بودم اخه چراااااااا خدا.... بگذریم همه خوردن من یه برشش مونده بود بابام هی میگفت بدش به من گفتم ن میدیش به ... گفت بدش به من گفتم نع گفتم بابا تا خر خره پر شدم گفت بسته دیگه گفتم خب میذارمش بعد میخورمش گفت ن نمیشه بدش به من دادم به بابام که خودش بخو

ادامه مطلب  

 

فرزین رحیمی من و یاااااد اون رحیمی های بیشرف می اندازه!!!
سمانه می گفت داداشم و و مثل گوه انداختن بیرون بابام هی دوست داشت داداشم شیخ بشه!!!!
فکر می کرد به جایی می رسیم!! به آب و نونی!!
کل فامیلمن دارن از حسادت و چشم هم چشمی جر می خوردن!!!
ما طاقت دیدن همدیگرو نداریم!!!
داداشم با دوستش میرن شمال شرابخوری!!!
میاااد همین طوری تو اتاقم سرشو می ندازه زیر!!!
مریضه!! زنش به زور ازش طلاق گرفت!!! از قیافش معلوم نیست ولی من خودم می دونم چقدر خطرناکه!!!
از وقتی زن ند

ادامه مطلب  

خوشا آنانکه در گهواره مردن/ ک بویی از غم دنیا نبردن  

صبح زود بابام پاشده دادو بیداد که چرا اینا عین حیون خوابیدنو نماز نمی خونن...
هه
جالبتر از اون اینه که فرق انسانو حیونو توی نماز خوندن میدونه ن توی عقلو اختیار...
داداشم که پا نشد ولی منو مامانم چون میدونست به تازگی نماز می خونم اومده بهم می گه پاشو نمازتو بخون...
می گم نمی خوام می خوام نخونم با کارای این مرتیکه می گه پاشو دست نماز الکی بگیرو بخواب...
وقتی اینو گفت یهویی دلم سوخت برا مامانم نمیدونم چرا...
پاشدم دست نماز گرفتم بعد اومدم بیام بخوابم 

ادامه مطلب  

37.  

امروز با مامان واسه داداشم رفتیم خواستگاری   خیلی خوشحالم امیدوارم همه چی خوب پیش بره  و داداشم خوشبخت بشه  خدایا به امید خودت  همیشه دلم میخواست یکاری واسه داداشم بکنم   همینطور واسه بقیه اعضای خانوادم..اما فعلا که نتونستم  اما هنوزم وقت هست..ان شاءالله همه چی درست میشه 

ادامه مطلب  

یه روز خوب  

میخواستم برم خونه داداشم....
به زن داداشم زنگیدم کجایی طبق معمول گف خونه بابام...هیچی دیگه گفتم برو خونتون میخوام بیام...داشتم باکتابام ور میرفتم که داداشم خودش اومد...رفتم استقبالش و بهش گفتم میخواستم بیام آشتی کنون فک کردم قهری...خلاصه نشستیم کلی صحبت کردیم...کلی هم نصیحت شنیدم همش میگفت درس بخون
ناهار که خوردیم دایی بهرام با زنش اومدن خونمون....خیلی داییمو دوست دارم...خیلی وقت بود ندیده بودمش واقعا دلم براش تنگ شده بود....الان رفتن خیلی ناراحتم

ادامه مطلب  

برف تهران...  

2 روزه داره تهران برف میاد و الان هم هوا سرده خفن...
هواشناسی پیش بینی نكرده بود و امروز خیلی سرد و برفیه.
بابام برف سال 95 رو ندید و الان سردشه...آخه بابام سرمایی بود...نكنه بابام سردش باشه..نكنه...
اومدم سركار..دارم كارهای پیشرفت گود را انجام میدم...كار زیاد داره.

ادامه مطلب  

خط خطی های من 95/8/8  

آبجیم فردا میخاد بره...
نمیدونم راست میگ یا میخاد سر ب سرم بذاره...
البته اجازه موندنم نداره...بهش گفتن فقط ۳۰ روز حق داری
ایران بمونی...۱۰ روزش گذشت...
فردا مییره تهران تا کارای پاسپورتشو تموم کنه..بعدم سمت عراق.‌..
دلم میخاد اربعین اونجا باشم...
معاونمون از روز اول اتمام حجت کرد ک اجازه نمیده کسی
برا کربلاغیبت داشته باشه...
ولی من ب مامیم گفتم کاری ب مدرسه ندارم..میرم
داداشم دو روز پیش گوشیمو فروخت...
خوشکل بود دوسش داشتم...گفت گوشی خودمو بت
میدم..
ا

ادامه مطلب  

مشهد ..به تهران  

اولین شب در قطار ... 
خواب خوبی بود 
کوپه شش نفری 
بالای بالا .. خوابیدم 
بدک نبود 
انگار مرتضی دیشب درجه فن رو بالا برده سرد بود .. غزالم یخ کرد :)))
#مامانم 
#بابام 
# داداشم
حواست بهشون باشه خداجون ... 
به هرسه شون 
 
شکرت خدا 
..... 
دوستان عزیزم فراموشم نکنین 
تا جای که بتونم کامنت جواب میدم 
اما نت گوشی دارم کمی ضعیفه 
ترجیح میدم خاطرات رو بنویسم 
فدای همگی دعا میکنم براتون مجازی های گل 
 

ادامه مطلب  

عنکبوت:|  

سلام عزاداریا قبول
امروز یه امتحان قلم چی دادم..هنوز جوابش نیومده تا بیاد راحتم..
هر چند الان مهمونی ایم..چیزی بم نمیگن..ولی باز غروب برمیگردیم آمل..
واااایییی خداااا...بدبخت شدم:/
نهههه اولین آزمون بود اشکال نداره:)
وای نه!
حالا ولش کن..این تعطیلات 4 روزی خیلی خوب بود..
واسه روز عاشورا..تو آمل وضعیت خیلی داغونه..
ینی فقط باید ببینین..!
خدایی نمیفهمم واسه عزاداری اومدن یا واسه کارای دیگه:|
یه روزه فقطااا..رعایت کنین دیگه:|
البته همیشه همینطوره ولی خو

ادامه مطلب  

داستان واقعی محمد و عشقش  

اسمم محمده.سال ۸۳ بود تابستون ۸۳ تازه از شهرستان اثاث کشی کرده بودیم و من تا حالا حتی دوس دختر نداشتم چه برسه به عشق.
یه داداش دارم خیلی از من خشکلترو خوشتیپ تره ..داداشم عاشق یکی از دخترای فامیلمون شده بود واسه همین مارو ۱۰۰۰ کیلومتر کشونده بود تا بیارمون توی شهری که عشقش زندگی میکرد.
همون تابستون که ما تازه اومده بودیم عروسیه یکی از فامیلامون بود توی اون عروسی دختری رو که داداشم عاشقش بود نامرد از یه پسر دیگه خوشش اومد وقتی که به گوش داداشم

ادامه مطلب  

 

الان فهمیدم ک بابام فردا هستشو جایی نمیره و ممکنه بیاد دنبالم
پس اگ اگ بابام نیومد عملیات اجرا میشه اگ اومد ک دیگ هیچی ...و کلا دیگ اونورا آفتابی نشو ک نبینتت
اگ گوشیو بهم داد با خودم میبرمش اونجا خبرت میکنم ک بابام میاد دنبالم یا ن
پس تا وقتی خبرت نکردم جایی نرو البته اگ گوشیو بم بده

ادامه مطلب  

یه کف دست آب  

علیرضا میگه آقا دمش گرم ، یکی از فانتزی های بچّگیم این بود که یه روز بتونم عین بابام کنار حوض وایسم و با یه دست آب بپاشم به صورتم ، آخه بابام دستشو که می کرد توی حوض و در میاورد قد یه طشت آب رو میاورد بیرون و می پاشید به صورتش و بعدشم هی پف پف می کرد و داد میزد خانم اون حوله منو بده ، آقا ما رو میگی همچین تو کف بودیم که آخه این بابام چجوری می تونه با یه کف دست اونهمه آب از توی حوض بیاره بیرون ؟
صد دفه خودم امتحان کرده بودم که با یه دست بتونم صورتمو ب

ادامه مطلب  

ختم فاجعه  

دقیقا همون موقع نوشتن پست قبلی بابام زنگ زد شماره داداش گلبهارو ازم گرفت، یه ساعت بعد پیام دادم به داداش گلبهار پرسیدم بابام چکار داشت؟ گفت چرا قضیه خونه رو به بابات گفتی؟ بابام بفهمه حرف تو خونه رو بیرون گفتم شاکی میشه، به بابات بگو چیزی به بابام نگه
منم بشکن زنان رفتم به بابام گفتم قضیه رو
پ.ن: یه عکس خیلی قشنگ از گلبهار گیرم اومده، شب و روز هی نگاش میکنم و قربون صدقه قیافه خوشگلش میرمخیلی دلم تنگ شده براش، شب قدر با زن داداشش اومده بود مسجد

ادامه مطلب  

تنهایی  

امروز بعضی کاراش حرصمو درآورد منم عصبانی شدم به مامانم گفتم ببرش جایی که نبینمش حالم ازش بهم میخوره من که نمیتونم تاآخرعمر تحملش کنم...مامانم همینجوری که نگام میکرد گریه کرد بدون اینکه چیزی بگه...عاشق مامانمم...دوس ندارم گریه کرداناشوببینم...اومدم تو اتاقم همینجوری داشتم فکر میکردم یادم اومد پارسال این موقع وضعمون از این خیلی بد تر بود وکلی خداروشکر کردم که حداقل داریم پیشرفت میکنیم...بعضی وقتا واقعا دوسش دارم و گاهی باحرفاش واینکه فک میکنم

ادامه مطلب  

فردا  

فردا اگه شد برم سپاه تنبلی نکنم اینطوری که نمیشه ما هیچ پارتی ت زندگیمون نداریم من باید ی کاری ت این کشور بشم تا از خانوادم حمایت کنم .باید ی مرد باشم واسه خودم از مردای خونه ما هیچ حمایتی نمیشه انتظار داشت .داداشم که گرفتار بیماریش .بابام که هشتش گرو نهش کلا علی بی غم.ولی زندگی ادامه دار من تسلیم نمیشم .من باید کاری کنم که کسی جرات نکن مامانمو تحقیر کن بخاطر نداشتن .اووف پولم ندارم دندونمو عصب کشی کنم .قضیه درد پهلومم بیخیالم چون حوصله سنو داد

ادامه مطلب  

 

سلام خوبین؟
امروز صبح شش ونیم مغازه رو باز کردم طبق معمول آب و جارو نشستم یخورده لیسینیگ گوش دادم داداشم رفت یه روزنامه همشهری گرفت و دنبال کار میگشت بعد اینکه اومد رفتم دوتا نون سنگک گرفتم بعد یه دوش صبحگاهی صصبحانه خوردم بعد دوباره لیسینیگ گوش دادم کاریابیمون هم نزدیک 2 کیلو توش عضو هست که صبح ها هم ازمون درخواست کار دارن هم آگهی ارسال میکنن برای کار خوشبختانه خوب پیش میره یواش یواش دارن برای تبلیغات هم بهمون زنگ میزنن.
الان داداشم رفت پا

ادامه مطلب  

 

سلام
دیشب با داداشم دعوام شد سر یه موضوع ب قول مامانم الکی
البته بیچاره حقم داش من خیلی یه دنده و لجباز شدم ک میخام همه اونکاریو انجام بدن ک دلم میخاد
ولی اونام ادمن خوب ..هر کی یه تصمیمی یه ایده ای داره
دیشب از سر درد نتونستم بخایم نمیدونم ساعت چن بود خابیدم
صبم ک الان بیدار شدم با کلی سر درد ک نمیتونم اصن کاری انجام بدم
دیشب حق با داداشم بود ...داداشم میگف اینقد مغرور شدی ک دگ نمیتونی کارایی خلاف میلتو بپذیری
میگف مغرور بودنت کار دستت میده یکم

ادامه مطلب  

برادر  

همیشه همه جا و به همه کس گفتم واسه داداشم جون میدم
گفتم حرفش واسم سنده گفتم انقد خوبه که من عاشق تموم داداشای دنیام
ولی همین یه دونه داداشم باعث شد داداش امام حسینو بشناسم
از برادری کم نداره...اسم داداشو تو دنیا بزرگ کرده اسم برادرو زنده نگه داشته
آدم مذهبی نیستم خیلیم درگیر این مراسمات نمیشم ولی نمیشه و نمیتونم از تاسوعا بگذرم
از حضرت عباس رد نشین، دل هیچ کسو نمیشکنه
 
التماس دعا

ادامه مطلب  

قهر  

قبلنا از یکی که ناراحت میشدم باهاش قهر میکردم و دیگه باهاش یک کلام حرف نمیزدم و کلا میبوسیدمش میذاشتمش کنار 
اما الان وقتی یکی بی لیاقتیشو ثابت کنه فقط دیگه باهاش صمیمی نمیشم 
باهاش حرف میزنم اما در حد کار راه بنداز
در حال حاضر با یکی از خواهرام قهرم 
با دو تا از برادرام صمیمی نیستم که امشب یکیشون گفت گوشیم فیلمها رو منتقل نمیکنه نذاشتم ادامه حرفشو بزنه گفتم من بلد نیستم در صورتی که مدل گوشیهامون یکیه 
اگه یه روزی خواستم جشن عروسی بگیرم به

ادامه مطلب  

 

-از یه سوراخ دوبار گزیده بشم یا نه، هوم؟
-من راحت میگم نه كلا،به خانوادم باعذاب وجدان و سخت میتونم بگم نه، به بابام خیلی سخت، به داداشم كلا نمیتونم نه بگم،چه مهره ماری هست توو وجودش و لحنش نمیدونم...
-این كتابخونه كه میام یه نگهبان داره، خیلی محترمه، خیلی دلنشین و مودبه، اون روز به زور بهم سیب داد، الان منو دیده میگه نهار خوردی؟ جوجه دارم برات گرم كنم؟ گفتم نه لیوان میخوام،رفت برام اورد از این كاغذیا، از این انرژی مثبتاس كه حال آدمو خوب میكنه،

ادامه مطلب  

داغ هر روز ما...  

امروز صبح تخت بابام رو که مرتب میکردم دیدم بالشتش پر خونه.....
بابام خیلی مریضه ولی بازم دست از کار کردن بر نمیداره از ساعت 6 صبح رفته سر کارش تا 7شب ...
خیلی ناراحتشم ...این بیماری یادگار ده ها سال پیش، از جنگه...
ریه هاش از کار افتاده...
دلم پر خونه.... دست و دلم به هیچ کاری نمیره....
اینا رو کی می فهمه؟؟؟!!!!.... هیچ کس....هیچ کس ...هیچ کس...

ادامه مطلب  

درخانه ی برادر  

سلام و صبح بخیر 
داداشم چند روز پیش بیمارستان بستری بود و من با کلی استرس اومدم شیراز ، ولی خب دکتر یکسری دارو و دستور کولونوسکوپی داد با کلی پارتی بازی زمان کولونوسکوپی ش افتاد برای پنج شنبه ی هفته ی دیگه و من تا آنموقع اینجا میمانم واسه داداشم یک رژیم غذایی مناسب بیماری ش آماده کردم و به زنداداشم گفتم طبق این رژیم براش غذا آماده کنه و دیگه نذاره همسرش در محل کار از غذاهای اداره بخوره، ولی امان از دست برادرزاده........
کلی باهاش حال میکنم سربسر

ادامه مطلب  

این روزها  

کماکان درگیر حال مادر شوهریم
خیلی دلم میخواد برگردم به روزای دو سه ماه پیشم
دیشب زن داداشم سزارین اورژانسی شد رفتم بیمارستان چشمم پر از اشک بود یه روزی منم انتظار این روزا رو می کشیدم
حالا چون برادر زاده خان ضربان قلبش پایین اومده بود کجبور شدن سزارینش کنن این وسط من استرس زن داششمو داشتم همش کی ترسیدم خدایی نکرده اتفاقی واسه بچه بیفته نه به خاطر بچه ها! اصلاااااااااااااااااا!  بخاطر اینکه نکنه خدای نکرده  زن داداشم روزای منو از نوع سختتر

ادامه مطلب  

پست۳۳  

با اینکه حق با من بود.. اما کاش جلو بابام حاضرجوابی نمیکردم
تا اونم اون حرفو نمیزد..
بلاخره اونم داره زور میزنه توی این سن که.. پول دربیاره 
با اینکه رابطه خوبی نداریم اما یه آن از خودم بدم اومد
 
امیدوارم هم خدا هم بابام منو ببخشن
 
خدایا کمکم کن درس بخونم.. تورو بزرگیت قسم کمکم کن! سر عقل بیام.....

ادامه مطلب  

پست۳۳  

با اینکه حق با من بود.. اما کاش جلو بابام حاضرجوابی نمیکردم
تا اونم اون حرفو نمیزد..
بلاخره اونم داره زور میزنه توی این سن که.. پول دربیاره 
با اینکه رابطه خوبی نداریم اما یه آن از خودم بدم اومد
 
امیدوارم هم خدا هم بابام منو ببخشن
 
خدایا کمکم کن درس بخونم.. تورو بزرگیت قسم کمکم کن! سر عقل بیام.....

ادامه مطلب  

آقا شایان خوشکلیان  

بابام به شایان می‌گوید: اسمت چیه؟
شایان می‌گه: آقا شایان خوشکلیان!
بابام به شایان می‌گوید: چه پسر نانازی!!
می‌گه: من پسر نانازی نیستم، من آقا شایان خوشکلیانم!
بابام می‌گوید: به‌به چه پسر قشنگی!!!!
می‌گه من پسر قشنگی نیستم، من آقا شایان خوشکلیانم!
بابام می‌گوید: چه پسر باادبی هستی!!!
می‌گه: من پسر باادبی نهستم، من آقا شایان خوشکلیانم!
 

ادامه مطلب  

ترسوندن زندگیم  

دیروز بعد نهار با بابام جناغ بستیم شرطمونم ۱۰۰هزار تمن بود کل روز هی من گفتم یادمه هی بابام گفت یادمه امروز صبح ب بابای زنگ زدم که راهرو صدای گوشیش اومد برم نمیداشت منم همونجوری با صدای بلند گفتم سلام بابا خوبی کجایی چ خبر بابام گفت اولن بر ن نداشتم دومن شیطون من که راهرو ام خندیدم گفتم میدونم کارت ی ک خیاط بهم داده بود دستم بود گفتم بابا زنگ زدم ب خیاط گفت تموم شدن بیاین ببرین بابامم گفت باشه هم زمان کارتمو دادم به بابا که گفت پولم میخواد یاد

ادامه مطلب  

فکر نکن موزیکتو گوش بده..  

چه تراژدیه کیریه ای این بچه ی آخر بودن، اونم تو یه خونواده پر جمعیت که سن پدر مادرت ماکزیمم سنی هس که میشه تو یه خونواده داشت
خیلی حسرت داره انصافا! همشون با جوونی این دوتا و بچه های دیگه ی خونواده بزرگ شدن، من تنها با دوتا آدم که حوصله خودشونم ندارن! چه برسه بچه هاشون! اعصاب پدرم تخمی میشه بعضی وقتا که یهو خونه شلوغ میشه آخر هفته ها :)) بعد که میرن میگه اینام نمودم مارو.. برین سر خونه زندگیتون دیگه
:))
خداوکیلی این پدیده نادر نیست؟ نه انصافا تعجب

ادامه مطلب  

80.  

بابام نبود ، قورمه سبزی گرم کردم با مامان بخوریم نصف استکان آبلیمو ریختم توش. آهاااان این شد قورمه سبزی. من و بابام لیمو عمانی دوست نداریم اما من یه محلول جادویی از آبلیمو وآبغوره و آب نارنج درست میکنم فقط محض قورمه سبزی . الانم سفارش دادم زن داداش از دیار دریا برام آب نارنج بیاره.
 
+یه خبر خوب هم امروز بهم رسید که تا مطمئن نشم نمیگم.
 
 

ادامه مطلب  

ترس  

دوهفته ای كه بابام كربلا بود,شب ها بدون استرس میخواببدم و بدون كابوس با اینكه هروقت بابام خونه نباشه شبش كابوسی میبینم حتما!دیروز و امروزو بابام پیش مامانبزرگم مونده,نوبت ما بود,دیشب بازخواب دیدم خونمون دزد اومده! خواب بدی بود, صحنه ها تكرار شد برام,با صدای گریم مامانم بیدار شد:| احساس میكردم داد میزنم صدام درنمیاد ك مامانم بیدارم كرد! دستشو گذاشتم تودستم و خوابیدم,خیلی ترسیده بودم,بر باعثش لعنت,خیلی حس بدیه,تا عمردارم یادم نمیره,اینروزا هم

ادامه مطلب  

انسان جایزالخطا  

سلام و شب بخیر 
الان شیراز هستم و خونه ی داداشم، حسابی داره درد میکشه با این حالش از صبح تا عصر ساعت 6 سرکار بود ،الانم که اومد خونه نشست مرغ پاک کرد و خرد کرد ،بعدش هم از درد دراز کشید ،من فکر میکنم همه ی ما آدمها چوب بی انصافی هامون رو میخوریم داداش منهم متاسفانه بی انصافی هایی در مقابل اعضای خانواده ش کرد ،امشب خیلی براش صحبت کردم و سعی کردم نگاهش رو به زندگی بازتر کنم ولی خب کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده هیچ طو

ادامه مطلب  

نفس  

نفسم بدنیا اومد...
نفس ساعت 10 و 35 دقیقه 27 ام مرداد 95 به دنیای ما اومد...بیمارستان لاله.
نفس خوشگلم چند هفته زودتراومد....
قربون اون چشاش...
همه خوشحال..همه خانواده ها بودن وجای یه نفر خیلی خالی بود...حاج حافظ...بابام.
همش یاد بابام بودم..حسش میکردم...
بابایی همیشه موقع تود نفس تو رو تصور میکردم که چقدر خوشحالی...زمانی که زنده بودی با فکر بودنت کنارم کیف میکردم...نفس 27 ام بدنیا اومد و تو هم 27ام از پیش ما رفتی...
روحت شاد بابایی.

ادامه مطلب  

نفس  

نفسم بدنیا اومد...
نفس ساعت 10 و 35 دقیقه 27 ام مرداد 95 به دنیای ما اومد...بیمارستان لاله.
نفس خوشگلم چند هفته زودتراومد....
قربون اون چشاش...
همه خوشحال..همه خانواده ها بودن وجای یه نفر خیلی خالی بود...حاج حافظ...بابام.
همش یاد بابام بودم..حسش میکردم...
بابایی همیشه موقع تود نفس تو رو تصور میکردم که چقدر خوشحالی...زمانی که زنده بودی با فکر بودنت کنارم کیف میکردم...نفس 27 ام بدنیا اومد و تو هم 27ام از پیش ما رفتی...
روحت شاد بابایی.

ادامه مطلب  

 

بیخیال :)
خیلی سخت یادم میاد بچه که بودم ینی خیلی کوچیک بودم، بابام یه شهر دیگه کار میکرد.
یه تلفن سیاه رنگ هم داشتیم همیشه میخواستم بزنم بشکونمش...خخخخ
روی کابینت فلزی توی آشپزخونه بود.
هر وقت بابام زنگ میزد، بعد قطع کردنش توی کمدای کابینتو میگشتم ببینم بابام کجاست...خخخخخ :)
وقتی میومد خونه که آخر هفته ها بود وقت ناهار میرسید.
اون موقع میز غذاخوری طبقه بالا بود، بابای منم که میدونی کمرش مشکل داره نمیتونه راحت بشینه.
همیشه سفره وسط خونه پهن میک

ادامه مطلب  

 

تممممممممممووووووووم شدددددددد
سربازی داداشم رو میگم
تموم شد .
منم کیف و کفش مدرسه رو خریدم .
آن یادم رفته بود بگم رفتم تجربی

ادامه مطلب  

زلزله  

 چند روز پیش داشتیم ناهار میل میکردیم  که ناگهان......  قاشق دوم رو در دهان گذاشتم که یهو....  زمین زیر پایمان تکان خورد  طوری که  به طرف جلو هل داده شدم  و قاشق از دستم افتاد  جیغ زدم و گفتم زلزله  فوری داداشم مامانمو بیرون برد و من و بابام  هم رفتیم بیرون  اینم اندر احوالات ما  بخیر گذشت

ادامه مطلب  

 

 شبا که میشه آروم می خوابم تو تخت و فکر می کنم به خودم، مامانم، بابام، داداشم، علی عشقم، مامان بزرگ و بابا بزرگمو خیلی های دیگه و دلم می سوزه برای هممون که هر کدوم یه جور سعی می کنیم با نا امیدی و افسردگی بجنگیم تا از پا نیفتیم.  بعضی وقتام دلم می سوزه از غمی که همه ی آدما تو دل همدیگه از عمد یا غیر عمد بجا می ذاریم و یا سختی هایی که خودمون به وجود خودمون می دیم با حسادت، با کینه، با عقده، با طمع و وسواس...  بیشترِ شب ها شرمنده میشم از غمی که با وسو

ادامه مطلب  

تولد بی لبخند  

طبق دستور بابا امشب مدام داشتم میدوویدم دنبال اینکه یه هدیه واسه تولد مامانم بگیرم
تو فاصله ای که من داشتم واسه تولد آماده میشدم بابام داشت اعلامیه اولین سالگرد برادرشو آماده میکرد
رفتم مغازه بابا
از هدیه های من قشنگتر هدیه بابام واسه داداشش بود
انگار یه روز خنک بهاری عمو لباسای شسته و رفته و اتو شدشو پوشیده رفته عکاسی گفته به عکس بگیرید اگه بعدا نبودم بقیه ببینن و دلشون بیشتر واسم تنگ بشه
انگار گفته بود یه جوری بگیرید که مهربونیم توش بیاف

ادامه مطلب  

بابی  

 
هر وقت میرم خونه ی بابام ، همون احساس قدیمی میاد سراغم 
احساس یه دختر سرخوش بی درد و پولدار که صبح به صبح یه کوله و یه سوییچ بر میداشت میرفت بیرون و با دوستاش کافه گردی میکرد ! 
همون روزا بود که با چمان سیگار برگ میکشیدیم و بعدش پپسی میخوردیم 
به پسرا محل سگ نمیذاشتیم و فانتزیامونو برای همدیگه تعریف میکردیم 
حالا اون روزا گذشته و من زن پخته ای شدم 
و اگرچه حاضر نیستم دردای امروزمو با بی دردی اون روزا عوض کنم اما هنوزم خونه ی بابام برام همون ح

ادامه مطلب  

داداشم  

خدایاااا دمت گرررم، داررررم با بچه هاا با خدیجه و الناز ب ترک دیوار میخندم. میدونم پشتش چیهه، ولیی خییللیی خوبم. ممنون. یاااد دوران بخیرر، یاااد زمانی ک با بچه هاا با سعیده و زهرا و حدیث ب ترک دیواار میخندیدیمم...
داداشم جواد
سردرگمی..
تردید..

ادامه مطلب  

داداشم  

خدایاااا دمت گرررم، داررررم با بچه هاا با خدیجه و الناز ب ترک دیوار میخندم. میدونم پشتش چیهه، ولیی خییللیی خوبم. ممنون. یاااد دوران بخیرر، یاااد زمانی ک با بچه هاا با سعیده و زهرا و حدیث ب ترک دیواار میخندیدیمم...
داداشم جواد
سردرگمی..
تردید..

ادامه مطلب  

دانلود (امتحان نهایی دین و زندگی چهارم دبیرستان رشته انسانی به همراه پاسخنامه تیر 90)  

بیننده گرامی سلام.به وب ما خوش آمدید
با سلام حضور مشتریان گرامی.شما به صفحه اختصاصی امتحان نهایی دین و زندگی چهارم دبیرستان رشته انسانی به همراه پاسخنامه تیر 90 وارد شده اید.برای مشاهده توضیحات کامل روی دکمه توضیحات بیشتر کلیک کنید.دانلود امتحان نهایی دین و زندگی چهارم دبیرستان رشته انسانی به همراه پاسخنامه تیر 90، در قالب pdf.
ادامه مطلبfinal96

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1