خنده های زورکی  

خنده های زورکی  

صدا  

 
به دنبال ناکجاآباد
به خودم که نگان می کنم می بینم چقدر بزرگ شده ام، چقدر پیر شده ام .... نیمی از زندگی ام را گذرانده ام و به سوی نیمه دوم خیز برداشته ام. . . 
و چقدر نمی دانم و ندانستن هایم کمتر که نه ... که بیشتر شده. 
نمی دانم چقدر قابل است حرفهای زورکی علامه ی دهر این مجلس؟ مگر می شود به گوش کسی به زور پنبه ی حرفدار چپاند؟ مگر تری حرفهایی که اگر حرف باشند را گوش زورکی می سپارد به یاد؟ 
دنیای متاسفانه جالبی است! آنقدر که کم کم دارد حالــــــــــــ

ادامه مطلب  

 

انگار از رو دور درجا یکم گذشتم یه نیم استارتی دارم میخورم زندگی که کافه و شعر پست مدرن و پیاده رویی و آهنگ و نوستالژی و دارو زورکی نفس کشیدن نیست قلبم تهیه اانگار از دوستایی که نیستناز کارای عقب افتادماز خود وا موندم از درسای نخوندم از سلامتی نداشتم لعنت به من که وا دادم و شدم ایناما از پا نمی نشینم
 
 
خدا مرهم دلم باش مثه همیشه

ادامه مطلب  

قدرت سنسور بویایی  

کلا در طی دو هفته گذشته 4 روز رفتم سر کار دکتر میم میم. توی این چهار روز چهارتا جلسه دو ساعته رفتیم. هی تف داده منم هی لبخند های زورکی تحویل دادم با چندتا گزارش کار. محو گزارشها میشه و هی تعریف می کنه 
اما چیزی که عیانه برام اینه که بوی بد میاد از تعریفاش. 
باید جمع کنم برم 
یکی رو پیدا کنم که قبل استارت از خودش پرسیده باشه چرا ؟

ادامه مطلب  

{افکارش در موزه ملی ایران }  

9.5 صبح کلاس تاریخ هنر اش توی موزه ی ایران باستان برگذار می شد.
روح اش هم خبر نداشت چند ایستگاه تا امام خمینی روی صندلی مترو نشسته و نگاه های دیگران را به خود گرفته و هی گفته : این تهرانی ها چه شان هست که زل می زنند بهت و حتی وقتی متوجه نگاه هایشان می شوی برنمیگردند یک لبخند زورکی تحویلت دهند و باز هم از خود راضی تر به کارشان ادامه می دهند.
 
در حال تایپ ...

ادامه مطلب  

 

دیشب در غیاب من و ثنا که زورکی بردمش خونه دختر عمو,خواهرشوهر سومی هم اومده بود و یه ظرف شکلات خوری ایرانی اورده بود!اینم از بذل و بخشش این فامیل شوهر!خداراشکر که من نبودم.چون از سومی بیزارم.بگذریم.
افتاب عالم تاب سرزده و برفکا رو داره اب میکنه.

ادامه مطلب  

2+خلاء خوشبختی  

 خلاء
نه خالیم و نه پر.
حس این روزهایم ناگفتنی ست،چیزی درونم کش می آید.چیزی به وسعت یک اقیانوس خروشان،آرام نخواهد بود.
باید خوشبخت باشم،باید خوشبختیم را به همه نشان دهم
اما،
کدام خوشبختی؟!
من به خوشبختی محکومم.
خوشبختی ای که در لبخند های زورکی در لفافه نشان داده میشود.
خوشبختی ای که دستان گره شده اما بی هیچ حسی را،
قلبی که ملامت می شود از خواستنش
و عقلی که می گوید:
«عطیه بس است!قوی بودن را بگذار کنار.این زندگی را تمام کن»

ادامه مطلب  

نفهمی  

امشب مورخ 12 مهرماه 1395 در ساعت 01 و نیم بامداد
من به نفهمی محکوم شدم !
دستانم نمیرود که واقعه را بنویسد چون شاید "شوکه" شدم ...
کاش دستانم کمی نمک داشت
کاش میفهمیدی امروز بهترین دوستم بودی...
کاش حوصله نداشتنت را سر من خالی نکنی
هیچ نمیگویم !
حتی فردا در ماشین 
میگویم میخندم همپای تو و مریم میشوم..
هیچوقت این واقعه را به یادت نمی آورم تا وقتی خودت بگویی !
این هم فهم است میدانی؟
به قول خودت فهم که زورکی نیست !
 
+روز شیرینی که به تلخی گرایید

ادامه مطلب  

 

سلام زندگیم 
خوبی؟
بازم داره برف میزنه .بازم قلبم داره تند تند میزنه .باز هر طرف رو نگاه میکنم تورو میبینم .بازم خنده هام زورکی شد .
یادته اولین بار که بهم اسمس دادی گفتی هر بار که پیامت میاد قلبم تند میزنه ؟
الان من دقیقا همونجوریم .وقتی بیرون رو نگاه میکنم قلبم تند میزنه .انگار خراب شده 
طاهره ؟میشه برگردی پیشم ؟خیلی بهت احتیاج دارم خیلی زیاد .
کاش بودی ....

ادامه مطلب  

 

خدا فردارو به خیر کنه از دست دختر هندیه. انگار ارث باباشو خوردم. 
نه نگام میکنه نه باهام حرف میزنه. سوال میکنم اصلا جوابمو نمیده یا یه جوری باهام حرف میزنه انگار فحشش دادم یا سوال احمقانه ای کردم. بهش سلام میدم زورکی جواب میده. سه شنبه یه کاری کرد که من فقط اینسترومنتاشو بشورم. خدا ادمو گیر نامرد نندازه. خدایا ؟ اخه مگه من چی کارش کردم؟   من هیچ وقت این کارو در حق کسی که تازه وارده نمیکنم. 
خدایا نو جای حق نشستی. من جز تو کسی رو ندارم. 
 

ادامه مطلب  

امروز من  

امروز صبح زود ساعت شیش ازخاب بیدارشدم و راه افتادم سمت 
خونه مادرجون ورسیدم سر میز صبحانه و مربای خوش طعم مادرجون
و نون داغ و پنیر تبریزی و گردو ب همراه یک لیوان شیر ولرم
و چقد حس خوبی بود ک بعد از ماه ها مزه ی صبحانه خوردنو دوباره 
احساس کردم....
بعد صبحانه دراز کشیدم  تا طرفای ظهر خابم برد ک با قلقلکای 
دخترخاله پریا ک دقیقا یک روز ازمن بزرگتره از خاب پریدم و کلی
جیغ و ویغ کردیم و دهن کجی ب هم ک چرا اینجوری بیدارم کردی
و زدیم تو سر و کله هم و چقد

ادامه مطلب  

امروز الان پایم را میگذارم بر زمین  

امروز 15 فروردین بود با بچه ها تو یونی عکس گرفتیم یکی از رفقا آب نبات چوبی اورده بود ما خندیدیم و عکی گرفتیم عکسارو که دیدم یه جوری تابلو بودم که دارم زورکی میخندم زشت شده بودم تعرفم نداریم
الان 10 شبه من از ساعت 7 است که مقدمه چینی میکنم که ترجمه هامو انجام بدم 
در اتاق کوچک یک نفره ام در آرامش نور چراغ مطالعه و موسیقی آرام بخش
با یک لیوان شربت بیدمشک
و باز هم بغض
همه چیز سر جای خودشه و اون چیزایی که سرجاش نیست من از عهدش برمیام لذا ....
امگا 3 فکرکن

ادامه مطلب  

 

   ببین جانِ دل،
دوست داشتن هیچوقت زورکی نبوده و نیست...!
نمیتوانی با مهربانی ات کسی را مدیون خودت کنی و موظفش کنی دوستت داشته باشد...
دوست داشتنی که از روی دِین و تشکر باشد،دوست داشتن نیست اصلا...
نمیتوانی کسی را مجبور کنی تپش قلبش را با حرارت دست های تو تنظیم کند،
که در شلوغی شهر یک باره به یادت بیفتد و دلش قنج برود...
شاید در دلت به من بگویی بی رحم،
ولی من بی رحم نیستم!
فقط خوب فهمیده ام دوست داشتن منطق نمی شناسد و عشق،دلیل...
اگر روزی فهمیدی پشت د

ادامه مطلب  

 

   ببین جانِ دل،
دوست داشتن هیچوقت زورکی نبوده و نیست...!
نمیتوانی با مهربانی ات کسی را مدیون خودت کنی و موظفش کنی دوستت داشته باشد...
دوست داشتنی که از روی دِین و تشکر باشد،دوست داشتن نیست اصلا...
نمیتوانی کسی را مجبور کنی تپش قلبش را با حرارت دست های تو تنظیم کند،
که در شلوغی شهر یک باره به یادت بیفتد و دلش قنج برود...
شاید در دلت به من بگویی بی رحم،
ولی من بی رحم نیستم!
فقط خوب فهمیده ام دوست داشتن منطق نمی شناسد و عشق،دلیل...
اگر روزی فهمیدی پشت د

ادامه مطلب  

فرو ریزش  

تو نمیدانی... درک نمی کنی...حالِ مرا
که بعد از آن مکالمه ای که آخرش با عجله صدایمان در گوش هایهایمان گم شد من چه حالی داشتم...
نمیدانی و بهتر است که از این به بعد ندانی...من به رویِ خودم نمی آورم و تو هیچ وقت نمی فهمی  کسی که کنارت راه می رود، می ایستد و فقط گاهی حرف می زند و زورکی می خندد چه حالی دارد...
این وضعیت برایِ هردومان بهتر است. من اقرار به دوست داشتن بیش از حد تو نمی کنم و تو هم شریکی معقول داری و احساس خوشبختی می کنی...شاید...
 راست می گفتند دو

ادامه مطلب  

بابایی جونم کربلایی شد  

یادم نیس دقیقا چ سالی بود ولی میدونم قبل از1385
بابام ک انقد آرزوی کربلا رفتن داشتو تو خوابوبیداری همش امام حسینو زیارت میکرد بالاخره رفتو کربلایی شد آخه اونموقه ها ب راحتی الان نبود 
صدام ملعون خیلیارو میکشتو خیلیا مجبور میشدن برگردن 
یادمه مامان زورکی فرستادش 
حتی بابام تا غروبه اونشبی ک میخاست راه بیفته خبرنداشت
خیلی یبارکی شد...گمونم قسمت ک میگن اینه!آقام حسین خواستش 
تنها عکسی هم ک اونموقه گرفت همین یدونه بود 
امیدوارم همه کسایی ک دلش

ادامه مطلب  

خدایا بابت سلامتیه خودم و خانوادم ازت سپاسگزارم!  

خدا رو شکر این بار هم خدا ولم نکرد تو بغل مانی جونم یه غده مسعود دید دیروز بردیم دکتر فوق تخصص غدد کودکان گفت برای واکسنشه.......... اخ اخ خدایا شکرت
دیروز از ته ته دلم برای همهی بچه هایی که مریضن و ماماناشون دعا کردم.........خدایا به ماماناشون صبر و قدرت بده.... الهی آمین
من که طاقتشو ندارم.... میمیرم با این یکی منو امتحان نکن....... از پسش بر نمیایم
خدایا شکرت چیزی نبود........ تنها آرزوی الانم سلامتیه مانیه.... و مسعودم!!!! چون رفته ماموریت .... هر وقت میره مامور

ادامه مطلب  

 

خسته هستم.  نمیدونم چرا نمیتونم به هیچ کس اعتماد کنم چون معمولا میبینم همه ی چهره ای دیگه دارن و در درون ی جور دیگه در موردت فکر میکنن.
هر چی بیشتر بفهمی بیشتر عذاب میکشی.  مثل من هر چی بیشتر به بقیه کمک میکنم بیشتر لژ پشت خنجر میخورم 
بدم میاد از اونا که نیروان وارد تنهایی من بشن در صورتی که اصلا جایگاهی براشون در نظر نگرفتم. 
هی مدام بخوان بگن چته چی شده.  من نمیخام اونا بیان برام دلسوزی کنن به چه زبونی حالیشون کنم دوست دارم خودم اینقد قوی باش

ادامه مطلب  

95 داره مثل برق از راه میرسه!  

سلام
چه زمانی طول کشید تا باز به اینجا سربزنم و دوکلمه برای آدمی بنویسم که چند وقت دیگه میاد تا یکم به خودش فکر کنه، خودشو مرور کنه. اون آدم الان من هستم جوجه کوچولو، که هیچ وقت بزرگ نمیشه با همون بالهای کوچیک و همون ترس همیشگی از گم شدن تو این دنیای بزرگ ولی کله شقی و بی ادبی همیشه پای ثابت هر جوجه ای بوده جوجه ها تا جوجن تخسن و پررو هر چقدم ضعیف باشن و کوچولو اما زورکی خودشونو قاطی بزرگترا میکنن، تز میدن و فک میکنن چه خبره ... دروغ چرا این روزا ا

ادامه مطلب  

171.شازده کوچولو قسمت اول  

سلام
عاغااین چه وعضشه جغدشدم براخودم شبادیگه خوابم نمیبره روزام که اهل خوابیدن نیسم
کلایه ساعت خوابیدم که اونم بعدمدتهایه خواب دیدم که اگه نمیدیدم بهتربود
براتون قسمت اول شازده کوچولوگذاشتم...
_________________
روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تا اینکه زد و شش سال پیش وسط کویر آفریقا حادثه‌ای برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها

ادامه مطلب  

حق الله  

بهش پیام دادم خیلی دلم میخواست برم بیرون، گفتم اگه بهت بگم باز میگی نه و نگفتم.
گفت حالم خوب نیست، ریه ام خیلی درد میکنه، آلودگی تهران هم بدترش کرده...
جملاتی رد و بدل شد که نفهمیدم آخرش ابراز علاقه بود یا دک کردن. آهنگی که میگفت عاشقتم و متنی که میگفت عشق دیگه نمیاد سراغم.
حسم بهم دروغ نمیگه. اونم مث میلاد یکی تو زندگیش بوده که با رفتن طرف هنوز یاد و خاطراتش باهاشه. از اینکه نفر دوم زندگی کسی باشم بیزارم.
هر بار به خودم قول میدم که دیگه باهاش حرف

ادامه مطلب  

 

خسته ام..ازهمه چیز.ازآدما..ازدنیا..ازخودم.
هیچی خوشحالم نمیکنه
لبخندای زورکی
حرفهای الکی...
شایدآخرراهه ودیگه خسته شدم
شایدآخرشبه ودیگه باید بخوابم
اینقدر راه اومدم،به هیچ کجا نرسیدم
هیچوقت همسفری نداشتم،
وهم صحبتی که حرفاشو بفهمم
وحرفامو بفهمه 
اگه هم بود اونقدر بینمون فاصله بود
که صدابه صدا نرسید
خیلی خسته ام
دلم برای مادرم تنگ شده
برای مهربونیهاش ،که بیریا بود
ولبخندش،که واقعی بود
ونگاه گرمش،که دلگرمم میکرد.
ولی نیست دیگه،
دلم میخواد

ادامه مطلب  

208) فقط بنویسم  

سلام 
یکی ازدوستان سفارش کرد که چیزی بنویسم وگرنه وبلاگم بسته میشه ، حال کسی ودارم که زورکی میبرنش روی سن ومیگن سخنرانی کن ، کاشکی بیچاره گی اش فقط  این بود که نمیدونست میخواد چی بگه اصلا یادش میره که کیه ....راستی آیا کسی دیگه وبلاگ میخونه ؟ایا کسی ازاین محله ها رد میشه ؟؟
 داره امتحاناتم شروع میشه ، شاید دوهفته دیگه ودوباره جوش جوش زدنها ودرس نخوندها ، زندگی داره میگذره بشدت هرچه تمامتر ، به بعضی ازتاریخ ها که میرسم میگم ای وای یعنی یکسال ش

ادامه مطلب  

دلنوشته با خدا  

شـــده است نسبت به کسی حس مســئولیتت فوران کنـــد؟
که خودت را ملـــزم بدانی زیرکانه و گاهی یواشکی،باشش دانگ حواست
روی حرکاتش زوم باشی؟
اینکه بی حالی و مریضی اش دگرگونت کنـــد و حــال خوشش ســر حالت بیاورد؟
حال فرض کن با همــــه ی این اوصاف احساســـاتی هم باشی
و در برابر ابراز احساسات بی وقفه اش دلت غش و ضعف برود و آب قنــد لازم شوی!!!!
آن 23 نفــــر، 23 فرشــــته اند...
23 فرشــــته ی زمینی که از اول سال تحصیلی94 تقریبا هر روز دورم می چرخند...
23

ادامه مطلب  

انشاء یک دانش آموز دبستانی با موضوع آیا تلگرام خوب است؟  

به نظر من تلگرام چیز خوبی است.در  تلگرام همه آدم ها خوبند. همه چیزهای خوب و با مزه می نویسند. من فامیل های  تلگرامى خود را بیشتر از فامیل های واقعی ام دوست دارم. مثلا دایی عزت که به قول بابایم اخلاقش خیلی گند است و زورکی جواب سلام ما را می دهد کلی جوک های خنده دار در  تلگرام می گذارد و ما را می خنداند  یا عمه اقدس که چشم دیدن هیچکدام ما را ندارد یک پا شاعر شده است و مرتب از مهربانی و گذشت حرف می زند. من نوشته های عمه اقدس را خیلی دوست دارم. زن عموخد

ادامه مطلب  

آن شبی که هوا سرد شد  

چند تا نگاه عاشقانه  به هم انداختیم و از هم خداحافظی کردیم. لبخند زورکی میزنم و شال پشمی ام را تا روی بینی ام بالا می آوردم و دست هایم را تا جایی که امکان دارد در جیب های پالتویم فرو می کنم و راهم رامی کشم و میروم. سرم را پایین می اندازم، شبیه گناهکارانی که نمی خواهند دیده شوند از خودم فرار می کنم. برگ های پاییزی را زیر پایم خرد می کنم تا صدای ذهنم را نشنوم. مردی که احتمالا هنوز انجا ایستاده و دور شدنم را تماشا می کند و منتظر است مثل عاشق های واقع

ادامه مطلب  

تولدم......  

باز رسیدم به ایستگاه دیگر زندگی
اینجا توقف جایی برای گذشتن از پرتگاه گذشته
امشب باز نومیشوم هردم تولدم میرسد
خدایا مرا بیش از این امیخته خود کن
دست مرا در حال جهنمم بگیر
خدایم عشقم امیدم تنهایم از این شب جدید تا سال
اینده بگذار نوشوم ازاین حال خراب ..از این خنده های زورکی

ادامه مطلب  

حوض سنگی (( قسمت اول ))  

(( حوض سنگی )) داستان هایی ست از روزهای گوهر تراشی من ، که واقعیتشان به گواه عقل موهوم اینجانب تایید گردیده و به قلم ناتوان بنده ، جان _ که نه _ نیمه جانی رو به فرسایش گرفته اند .
امید است مقبول افتد و کمی و کاستی هایش را نه به پای خاطرات نابش ، که به پای قلم بازیگوش کم سواد بدوی حقیر بشمارید .
مقدمه :
امروز 17 آذر ماه 1395 خورشیدی مصادف با 7 م ربیع الاول سنه 1438 قمری و دست بر قضا 7 امین روز آخرین ماه سال فرنگی ! ، ما که از سوز نا به هنگام هوا و رکود بازار و ب

ادامه مطلب  

کم توقع ....:-(  

من کم توقع بودم!
به همان بودن های گاه و بی گاه...
به همان بودن هایی که دلم را می شکست!
به همان بودن های سالی یک بار کوتاه...
دلم خوش بود!
من دلم خوش بود:)
به محبت های جیره بندی شده
که خیلی وقتها هیچ سهمی از آن نداشتم...
من دلم خوش بود!
به توجه های زورکی...
به بی تفاوتی های همیشگی...
مگر چه می خواستم؟
یک احوالپرسی ساده
یک شوخی صمیمانه
یک چیزی که بگوید
هنوز همانی!!!
بیچاره من
که هنوز "همان من" است 
و تو
یک من دیگری...

ادامه مطلب  

حرف دلم...  

یه چیزایی هست که فقط در حد آرزو قشنگه...
 
یه آدمایی فقط از دور قشنگ به نظر میان...
 
به نظرم با گریه خوابیدن خیلی راحت تر و شیرین تر
 
از با لبخند زورکی خوابیدنه..
 
شاید هم اینو بدونی که تحمل سرمای هولناک زمستون 
 
خیلی راحت تراز گرفتن دست های کسیه که
 
تموم زندگیتو گرم کرده بود‌..‌.
 
مسلما موهای کوتاه خیلی جذاب تر از موهای بلندیه
 
که دستی واسه نوازش ندارن....
 
یه وقتایی تحمل تنهایی خیلی راحت میشه زمانی که
 
میفهمی حداقل اینجوری تنت کسی رو آروم

ادامه مطلب  

حیات طیبه در تلگرام  

 انشای یک دانش آموز دبستانی با موضوع:          آیا تلگرام خوب است؟!
... به نظر من تلگرام چیز خوبی است. در تلگرام همه آدم ها خوبند. همه چیزهای خوب و با مزه می نویسند. من فامیل های تلگرامی خود را بیشتر از فامیل های واقعی ام دوست دارم. مثلا دایی عزت که به قول بابایم اخلاقش خیلی گند است و زورکی جواب سلام ما را می دهد کلی جوک های خنده دار در تلگرام می گذارد و ما را می خنداند یا عمه اقدس که چشم دیدن هیچکدام ما را ندارد یک پا شاعر شده است و مرتب از مهربانی و

ادامه مطلب  

پندار من که...  

دارم شام  ناهار و صبحونه رو درست میکنم و هانی میاد 
میگه که از پیاده رویی اومده و زود حاضر شو بریم کافه  میگم شام ناهار صبحونم آماده اس بزنیم بد بریم میگه نه میگم نترس پنیرشو کم زدم چاشنیشم آویشنه بیا بریمدتراس هوا خوبه ها میریم تراس و شام ناهار صبحونه رو میزنم میگه پاشو دیگه خودتو دیدی حالت گرفتس بیا بریم یه دسر خنک مهمون منی  اما گفت و گو هامون مجال نداد بعد یه ساعت رفتم سریع آماده شدم برخلاف همیشه یه رژ صورتی جیغ زدم و بریم رفتیم یه کافه هم

ادامه مطلب  

نوروز 95  

سلام خاب وقتتانه نگیرم برم سر اصل مطلب
 
پرستو!پست فرخنده دقیقن یه روز قبل از تو بودشا بعد تو گفته بودی:۱_ فرخنده جان ببخشید من از قبل عید دگ وبلاگ نیومدم واسه همین کامنتتو همین الان دیدم...شرمنده عزیزم..   
البته اگه منظورت پست فرخنده بوده باشه
بعد اینجا خیلی خوبه زورکی نیستش ینی!هر کی واقعن دلش بخواد میاد.خودم فهمیدم منظورم چیه شما ها رو نمیدونم
سیزدتونم به در!
بعد اون آرامشی که ازش دم میزدم یکم گوشش سوراخ شده داره نشتی میده یه مدت دیگه بگذره

ادامه مطلب  

هفته آخر تیر  

هفته پیش سه شنبه شب خاله شوهری به همراه دو پسرشون از مازندران اومدن خونه مادرشوهری من تا حالا این خالشون ندیده بودم 
یکم مریض احواله و نشستن تو ماشین سخته براشون 
خلاصه که سه شنبه شب در خدمت مادرشوهر بودیم و پهن کردن سفره و جمع کردن و شستن کلی ظرف ... ساعت 12.30اومدیم بالا خونمون و لالا کردیم 
فردا صبحش رفتم باشگاه و زودی برگشتم باز رفتیم پیش مادرشوهر کمک و .... تا ساعت 6دیگه سرم درد گرفته بود اومدم بالا و زنگ زد خولهرزادم تولدش تبریک گفتم 
انقدر ا

ادامه مطلب  

به گریه در وسط شعرهایی از سعدی!  

دیروز زور عجیبی بود. بهترین و بدترین روز این ماه هایی که گذشت، دیشب حال نوشتن نداشتم اما امشب میگم از چیزایی که برام روشن شد. از برف های روی کوه های خیلی سرد! از شعر خوندنای بلند بلند... از آرزو کن و سی سالگی خواجه امیری تااااااااااا گریه نکن عارف و شاعر تمام شده. از هق هق وسط بیت سوم و چهارمش، از وقته تنت سرده و دلت گرم... از آش خوردن توی هوای منفی صفر، از بغل کردن خداااا با یه عالمه حس خوب، از دیدن بهاره سر چهارراه فرامرز، از همه چی!
تااااا اعتراف

ادامه مطلب  

386 --- مزه ی خاک  

خودش را می زد به اینور و آنور . دستهایش . آن دست های پیزوری که یارای مقابله با وزش یک باد را هم نداشتند حالا داشتند به محکمی به صورت و سرش می خوردند سیلی می زد به صورتش . چک های آبدار . سیلی های بی تاب کننده .از هر سو سرش ضربه ای می خورد . چشم هایش دیگر توان به بند کشیدن حجمه ی این همه ابر باران زا در خود نداشتند. شروع کرد به باریدن . بارید . بارید و باز هم بارید . آنقدر که حساب ساعت و ثانیه از سرش افتاد . از مردی که خودکشی کرده بود ، از همان مرد پیزوری ،

ادامه مطلب  

پندار من که...  

چقدر دلتنگتم اینروزا
دلم بد گزفته 
کجایی آخه چرا تنهامون گذاشتی 
من با کی ورق بازی کنم با کی برم بیرون 
کی باهام الفبا کار کنه 
هان    
 
کی با پسرا کشتی بگیره 
 
کی بگه وای چه زیبا شدی چقد مدل و رنگش بهت میاد 
میشه مثه بچگیام بشونیم تو ماشینت بریم دور دور 
بریم پارک هان کجایی
دلم ی ذره شده 
کجایییین چرا بر نمیگردین بابا داریم میترکیم 
همه مون دلتنگیم 
توی راه نگران بودم استرس داشتم کل صبح تا عصر اونروزو اشک ریخته بودم توی راه بابا رو دلداری د

ادامه مطلب  

 

اینجا یه خواننده ثابت داره که نمی دونم کیه. گاهی در روز دو سه بار هم به اینجا سر می زنه.با اینکه اینجا چیز خاصی نوشته نمی شه اما همین که می دونم یه نفر می خونه که من نمی شناسمش حالم و بد می کنه.
حوصله آدمها رو ندارم. تو جمع لبخند زورکی تحویلشون می دم. الکی بهشون می گم دلم براتون تنگ شده اما واقعیتش اینه که حوصله هیچ کدوم و ندارم. خسته شدم از همشون که یا الکی می خوان خودشون و خوشبخت تر و شادتر از اونی که هستن نشون بدن و خوشبختیشون و به رخت بکشن و یا ا

ادامه مطلب  

جنگ نیروهای واکنش سریع ایران با داعش در موصل!  

ه گزارش «شیعه نیوز»، ایران هزاران نیروی وابسته به خود را از میان شیعیان عراق در موصل و مناطق اطراف آن مستقر کرده است. به ادعای العرب، این نیروها که گفته می شود علیه داعش وارد جنگ شده اند، همان نیروهای واکنش سریع ایران هستند که ایران از طریق آنها در عراق راهبرد درازمدت خود را علیه کشورهای عربی منطقه بکار می گیرد. این روزنامه مدعی شد: گردان های حزب الله عراق، سازمان بدر و دیگر گروه های شبه نظامی شیعی از جمله نیروهایی هستند که در عراق اهداف ایر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1